به که دل باید بست  ؟
  
 کمی از روزها
 
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
 
آرشیو
موضوع بندی

هر فیلم فقط 100 تومان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 31 فروردین 1385

زندگی یک ترانه قدیمی است

ترانه ای که هر روز با امید بسیار آن را می سراییم

زندگی یک ترانه دلنشین و صمیمی است وقتی می خندی من طنین این ترانه زیبا را  می شنوم

وقتی گریه می کنی من برق زندگی را در اشکهایت می بینم

دیروز کسی از من پرسید زندگی چیست یک کوهستان پر ابهت یک رود پیچا پیچ

یک باغی پر از شعله های سوسن و اقاقی گفتم پدرم می گوید زندگی دری است

که به سمت دوست گشوده می شود ...

من می گویم زندگی یعنی تو ...

وقتی تو حرف می زنی ترانه زندگی به گوش همه گیاهان و آبها می رسد وقتی ..

تو نگاه می کنی سنگهای فرسوده و سیاه هم نورانی می شود و لب به آواز باز می کند.

زندگی یک ترانه قدیمی است که ما هر روز آن را در دفترچه یاداشت مان

کنار کلمه عشق می نویسیم... 


 
چهارشنبه 16 فروردین 1385

به که دل باید بست؟

به که شاید دل بست ؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است.

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را  -

گرم پاسخ گوید .

نیست یک تن که در این راه غم آلوده ی عمر-

قدمی راه محبت پوید .

*

خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست

همه گلچین گل امروزند  ـ

*

به که دل باید بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی که تورا وسوسه عشق دهد ـ

حیله یی پنهانیست.

به که دل باید بست ؟

به که شاید دل بست؟


 
شنبه 12 فروردین 1385
...

در بهارم اما

دل من

در تب و تاب یک

خزان

 می سوزد...


 
جمعه 11 فروردین 1385

من که روزی اشک خواهم ریخت

بگذار امشب

که دلم پر از طپش عشق است

ودر گوشم

پر از سکوت کلمات مهربانی است

گریه سر دهم

بگذار بغض هایم را

که تلخند

به شیرینی

گریه بیارایم

واز باران چشم هایم

رنگین کمان بسازم

بگذار که همه جا پر از رنگ شود

رنگی برای دل رنگ باخته ام

برای صورت رنگ پریده ام

برای ابعاد هندسی نقاشی خاطراتم

چقدربا شعر قلم زده ام

چقدر همراه پرنده پریده ام

چشم باز می کنم

در چهار راه حقیقت

باز به درختی تکیه داده ام

و خیال پرواز را

با خود پر واز عوضی گر فته ام

آن کبوتر کجا

ومن کجا

از بس در جا زده ام

جای پایم روی اسفالت های خیابان سوت و کور

حکاکی شده اند

تو به من می خندی

من که به درختی تکیه داده ام

و رنگین کمان گریه ام

خیابان را نقاشی کرده است

من به خود می آیم

از خنده های تو ...

من که یک روز گریه خواهم کرد

چرا از امروز شروع کنم

بگذار بخندم ، به بلندی قهقهه های تو

من که درونم پر از پوزخند است

به زندگی ...

وبر لبم هزاران لبخند را

برای روز دیدار او

به امانت گذاشته ام

اما بعد از اینکه گریستی و خندیدی

چه خواهد ماند

شاید یاد خنده ها و یاد گریه ها

و شاید دوباره گریستن ها

من که روزی گریه خواهم کرد ...

بگذار بگریم ، بگذار بگریم


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 48005


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
بازی بازی
پرم دادی
جدی جدی پریدم
برای تو قفسی خالی ماند
 برای من آسمان...
شناسنامه کامل من...